کفتوگو دربارهی رمان خاکستر

خرید بک لینک
این گفتوگویی است که با مجلهی صدا داشتهام برای شمارهی عیدشان (شمارهی ۱۵۲)، درباره و یا به بهانهی رمان, خاکستر,، که به شکل یک پرونده، همراه دو یادداشت ( از سعیده امینزاده و هدیه قرایی) دربارهی رمان و یک گزارش از سیر داستاننویسی من (نوشتهی بهاره ارشدریاحی) چاپ شده بود. مصاحبهکننده پویان مکاری است:

س: اولین سوالی که برای مخاطب شما در مورد «خاکستر» پیش میآید این است که چرا حسین سناپور در این رمان به سراغ ماجراها و فضاهای متفاوتی نسبت به رمانهای گذشتهاش رفته؟

ج: لطفاً اول توضیح بدهید این تفاوت را تا من (و احتمالآً خوانندهگانتان) تا حد امکان بهروشنی بدانیم که منظور چیست و از چه حرف میزنیم.

س: منظورم بیشتر ماجراهایی مانند درگیری شخصیت اصلی داستان (آقای مظفر) با مسائل امنیتی و مشکلات اقتصادی یک شرکت بزرگ سرمایهگذاری است. در اینجا شخصیت رمان شما با ماجراهای متفاوتی نسبت به شخصیتهای «نیمه غایب» یا «سپیدتر از استخوان» روبرو میشود.

ج: خب اول از همه میشود گفت که او شخصیت متفاوتی دارد و سن و سال و مسائل متفاوتی و طبعاً درگیر موضوعات متفاوتی هم هست. اینکه چرا اینطور شده یا چنین شخصیتی انتخاب کردهام، واردشدن به حوزههایی بوده که پیشتر در رمانهای مورد اشارهی شما واردش نشده بودم. طبعاً ترجیح میدهم هر بار شخصیت، ماجرا، و روابط و حتا فرم متفاوتی را در رمان تجربه کنم. این مسائلی هم که شخصیت مظفر در رمان خاکستر درگیرشان است، چیزهایی است که از دور و یا نزدیک شاهدشان هستیم و در یکی دو دههی اخیر ذهن همهمان را مشغول کرده است؛ یعنی نزدیکشدن به بخشی از روابط قدرت و ثروت و تاثیرگذاریشان بر لایههای دیگر اجتماع، و البته تأثیرگرفتنِ احتمالیشان هم.

س: پس از یک سو شما تلاش داشتید فضای متفاوتی (روابط قدرت و ثروت) را در نوشتن تجربه کنید و از سوی دیگر به مسائل روز بپردازید؟

ج: این دو حالا بهزعم من مهمترین مسائل جامعهی ما هستند. مهمترین به این معنا که ذهن بسیاری از مردم را به خودشان مشغول کردهاند، وگرنه این دو که همیشه مهماند و تعیینکنندهی هم سمتوسوی جامعه و هم پیچیدهگیها و هم همه چیز آن. این سالهای نزدیک آدمهای رانتخوار و ثروتهای بادآورده و چهگونهگی رسیدن بهشان تیتر مدام روزنامهها و خبرهاست. خیابانهای شهر همپای شبکههای اجتماعی محل نمایش ثروت و قدرتاند، بیش از همیشه. نمیشود به اینها بیتفاوت بود. هستی اجتماعی ما را در این سالها اینها بهشدت زیر تأثیر خودشان گرفتهاند و اگر نتوانیم خوب بفهمیمشان و بعد شدت تأثیرشان را کم کنیم، به نظرم جامعهمان را نابود خواهند کرد.

س: ورود به این فضا چقدر برای شما به عنوان یک نویسنده چالش برانگیز بود؟ چه از منظر تحقیقاتی و چه از منظر تکنیکهایی که باید در نوشتن «خاکستر» به کار میبردید.

ج: فعالیتهای ذهنی هنگام نوشتن بعدها کمتر در یاد آدم میمانند، مگر این که با اتفاق و حالتهای خاصی همراه باشند. به همین خاطر گفتن این "چهقدر" برام مشکل است. یک دلیلش هم شاید همیشه این بوده که هر کاری از هر جهتی مسائل و مشکلات خودش را داشته؛ مثلاً یکی فرم خاصی داشته (بگیرید مثلاً ویران میآیی) یا یکی دیگر اصلاً نوع داستانش متفاوت از آن چیزهایی بوده که پیشتر نوشته بودهام و مثلاً غیررئال بوده و اصلاً کابوسی (مثل شمایل تاریک کاخها) و یا شخصیتش تا حد زیادی از خودم دور بوده (مثل دود یا همین خاکستر). این است که هر کدام دشواری خودشان را داشتهاند، و چه خوب هم که داشتهاند، وگرنه چیزی از خودم و از داستانم یاد نمیگرفتهام و نمیگیرم. همیشه امیدوار بودهام که هر داستانی لااقل ذرهیی بزرگترم کند و میدانم اگر آن کلنجارها کم باشند و آدم مشکلی در نوشتن داستانی نداشته باشد، بزرگشدنی هم در کار نیست؛ گرچه بهقدر همان یک ذره. در خاکستر هم بخشی از این مشکلات برمیگشت به فهم درست تضادهای درونی شخصیت مظفر و نیز روابط پیچیدهاش و همینطور هم کلِ چنبرهی روابطی که چنین آدمهایی در آن میزنند و میخورند و بعضیشان با کوچکترین اشتباهی سقوط میکنند و بعضی هم با ایستادن در جای مناسب یکمرتبه بالا میجهند؛ مثل بازی ماروپله. چنین روابطی را گمانم بشود به بازی ماروپله تشبیه کرد.

س: این حرف شما من را یاد تحلیل سارتر در مورد «روشنفکر» میاندازد، جایی که روشنفکر در برخورد با تضادهای اجتماعی هم به تضادهای ذهنی خودش میپردازد و در یک بده بستان به تضادهای اجتماعی میپردازد. آیا شما در نگارش رمانهایتان به چنین رسالتی اعتقاد دارید؟

ج: نمیدانم سارتر در این باره چه گفته. باید توضیحات کاملش را بخوانم تا بفهمم چهقدر حرفهای من به او نزدیک است یا نیست، اما هرچه هست اسمش را رسالت نمیگذارم، چون بیش از حد کلمهی بزرگی است. شاید بشود اسمش را ضرورت گذاشت، یا حتا یک تکنیک که به نتایج درستی در پیوندزدن نویسنده و جامعهاش منجر میشود، البته به همان اندازه که موفق شده. اگر درست سؤالتان را فهمیده باشم، معنای این حرف شما این است که ما با رفتن سراغ تضادهای اجتماعی تضادهای درونی خودمان را هم بهتر میفهمیم. یا اصلاً ناگزیر سراغ آن تضادهای اجتماعی میرویم که ریشه در درونِ خودمان دارند و از این طریق هم جامعهمان را بهتر میشناسیم و هم تضادهای درونیِ خودمان را. این میتواند مسیر درستی هم برای فهم خود و فرارفتن از خود باشد و هم آشکارکردن آن چه در جامعه پنهان است.

س: اتفاقا این بده بستانهای تضاد درونی و تضاد محیطی در مورد شخصیت «خاکستر» هم وجود دارد. انگار که شخصیت شما هم به نوعی «روشنفکر» است. ادبیات و لحن شخصیت که همان راوی است هم به این برداشت دامن میزند. آیا احساس نکردید که ممکن این «روشنفکر» بودن از سوی مخاطب به «روشنفکرنمایی» تعبییر شود؟

ج: طبیعی است که هر خوانندهیی باتوجه به پیشنیههای شناختی خودش از چنین آدمهایی و در نسبت با شخصیتی که در رمان ساخته شده قضاوتهای خودش را داشته باشد. سعی من هم مثل هر نویسندهی دیگری این است که وجوه مختلف چنین شخصیتی را دیده باشم و درآورده باشمشان. پس در نهایت اتفاقاً خوب است اگر این پیچیدهگیها را خواننده ببیند و بتواند او را از جهات مختلف بسنجد و حتا وجوه متضاد یک صفت یا خصلت را هم در او پیدا کند.

س: اما شاید همین وجوه باعث شود که خواننده با شخصیت شما همذاتپنداری نکند. بیشتر به دنبال این نکته هستم که حسین سناپور چطور تلاش کرده در رمان «خاکستر» این تضادها را در کنار هم و در یک شخصیت گردآورد، به صورتی که خواننده بتواند با این همه تضاد همذاتپنداری کند؟

ج: بعضی شخصیتها هستند که خواننده دوست ندارد با آنها همذات شود، چون جنبههای منفی آن شخصیت (دستکم از نظر خواننده) بیشتر است و خوشایند نیست که در حین خواندن با آنها یکی شویم، اما بههرحال نمیشود این شخصیتها را همیشه از دور ببینیم و خودمان را خیلی بهتر و بالاتر از آنها. خوب است اگر با نشاندادن وجوه مختلفشان کاری کنیم که خواننده گاردش را باز بکند و اگر هم خودش را جای آنها نمیخواهد بگذارد، بخواهد که این شخصیتها را دستکم دنبال کند. ماجراهایی که این شخصیتها درست میکنند، فضاهای غریبی که در آن به سر میبرند، کلنجارهایی که با خودشان دارند، اینها جنبههایی است که اگر خوب دربیاید، گمانم خواننده گاردش را باز میکند و به دنبالکردن سرگذشت این شخصیتها هم علاقهمند میشود.

س: این یکی از ویژگیهای نثر شماست. نشان دادن جنبههای مختلف شخصیتها و زندگیشان. ویژگی دیگر نثر شما مکث راوی بر روی صحنههاست. در «خاکستر» وقتی ماجراها دارند با سرعت جلو میروند، شخصیت اصلی (راوی) بر روی زندگیاش، افکارش و جزئیات محیط اطرافش مکث میکند. خلق این فضای پارادوکسیکال (با چنین غلظتی) ریسک خودش را دارد. چطور با این ریسک روبرو شدید؟

ج: من ریسکی در این کار نمیبینم، جز این که این کار داستان است؛ این که سراغ ناشناختهها و پیچیدهگیها و تاریکیها برود، چه در انتخاب موضوع و شخصیت، چه در صحنهها و نثر و غیره. اما تضاد این سرعت و آن مکث دیگر از شگردهای داستاننویسی است که لابد هر کسی کم یا زیاد آن را بلد است، چون ماجراها باید آنقدر سرعت داشته باشند که خواننده را با خودشان بکشانند و ملالانگیز نباشند، و از طرف دیگر هم تندتند از روی همه چیز رد نشویم و بتوانیم مکث کنیم و هر چیزی را بهاندازه ببینیم؛ چه گذشتهی شخصیت باشد و چه کلنجارهای درونیاش و چه مناظر اطراف و چه شنیدن صدای آدمهای دیگر.

س: مثلا در جایی که شخصیت مظفر (شخصیت اصلی) میتواند به دنبال ماجرای سهامدارهای شرکت و جلسه برود. به سراغ جسد لادن میرود و به گونهای خودکشی لادن را بازخوانی میکند یا به سراغ خانه و دخترش میرود. خب هر نویسندهای چنین کاری نمیکند. شاید نویسنده از این بترسد که خواننده موضوع شرکت برایش جذابتر باشد.

ج: خب اینها انتخابهایی است که میکنیم و اگر درست درنیایند خواننده را از دست میدهیم. اما مثلاً در همین مورد خاص، گمان میکنم این جا هم شخصیت دارد انتخاب شاید مهمی میکند بین دو وجه از خودش، که قاعدتاً باید برای خواننده هم جالب باشد این انتخاب، و هم این که آن ماجرای شرکت و توطئهی سهامدارها میتواند معلق بماند و تعلیق درست کند تا بعد بدانیم چه شده بوده در آن جلسه، اما در جایی که مظفر انتخاب میکند و میرود تعلیقی از آن نوع معماییاش نیست که بپرسیم چه شده. بیشتر رودرروشدن با خود است و این برای من از هر چیزی جذابتر است. امیدوارم برای خواننده هم باشد.

س: اتفاقا سوال بعدی من در مورد همین انتخاب مظفر است. مظفر شخصیتی است که از نظر اقتصادی و حتی سیاسی بسیار قدرتمند است. میتواند با قاضی یک پرونده فساد اقتصادی ملاقات کند، بازیهای بزرگ را خوب بلد است. اما وقتی پای همسر، دختر و حتی دوستانش میرسد در ابراز احساسات و قبول محبت ناتوان است. این یکی از وجوه تشابه رمان «خاکستر» با چند رمان قبلی شما است. خواننده شما دوست دارد بداند جذابیت یا دغدغه این موضوع برای حسین سناپور از کجا میآید؟

ج: خب، این یکی از همان تضادهاست که حرفش را زدیم. آدمها طبعاً همینجورند؛ در یک وجه تواناییهای گاه غریب دارند و اما در وجهی دیگر بهکلی ناتواناند. البته من در این جا کلی حرف میزنم وگرنه اینکه مظفر از قبول محبت ناتوان باشد، به نوع نگاه شما برمیگردد. از نگاهی دیگر میتواند آن رفتارها معناهای دیگری داشته باشد. در هر حال بخشی از این دغدغه فقط دغدغهی من نیست؛ یک جور کشمکش همیشهگی است بین خواستههای خیلی شخصی و درونی ما با خواستهها و نیازهای بیرونی و اجتماعیمان. بخشی از آن هم لابد شخصی است و از ناخودآگاه و زندهگی من حتماً میآید، از جاهایی که خودم هم ازشان بیخبرم. چون این را هم گفتیم که ما با نوشتن داستان بخشهای نادیدهی خودمان را هم پیش چشم میآوریم. یا باید بیاوریم، وگرنه اصلاً برای چه بنویسیم؟ برای دیگران و شهرت و پول و این چیزها؟ به نظرم اینها اصل نیستند، گرچه کماهمیت هم نیستند.

س: حالا که حرف از بخشهای نادیده شد، حیف است در مورد شخصیت لادن صحبت نکنیم. شخصیتی که اصلا در رمان زنده نمیبینیمش اما همهجا مظفر (شخصیت اصلی) و اطرافیانش از او میگویند. شخصیت لادنِ «خاکستر» من را یاد سیمیندختِ «نیمه غایب» میاندازد. کسی که همیشه غایب است اما همه از او میگویند. خودتان هم این تشابه را قبول دارید؟

ج: تا حالا بهاش فکر نکرده بودم، اما میدانم که تعدادی از موتیفها (مایهها) در کارهای هر کسی تکرار میشوند. گمان میکنم اغلب ما دچار فقدانیم، دستکم خودم که هستم. شاید حتا این یک خصیصهی ملی باشد که در آیینهامان هم تکرار میشود؛ یکجور فقدان همراه با احساس گناه. چرایش را نمیدانم. فقط میدانم اینطوری هستیم. روابط عاشقانه هم اصولاً همراه با این احساساند. همیشه بعد از جدایی، بهخصوص از طرف کسی که باعث آن بوده، این احساس فقدان بهوجود میآید و اغلب هم همراه با احساس گناه. شاید هم ما اصولاً رابطهها را خراب میکنیم تا بعد همین احساس را در خودمان زنده کنیم، احساسِ فقدان همراه با عذابوجدان را که در اعماق وجودمان هست و شاید نیاز داریم که از ته وجودمان بالا بکشیمش و خودمان را در آن چه بسا غرق کنیم، چون به نحو پیچیدهیی آن را جزئی از وجود خودمان میدانیم.

س: و این احساس گناه آنقدر بزرگ میشود که حالت مازوخیستی پیدا میکند و ماجرای نهایی را رقم میزند. به گونهای مظفر احساس میکند باید تاوان مرگ لادن را پس بدهد.

ج: شاید یکی از احساسهای مظفر در آن وقت همین باشد که گفتید، اما حتماً همراه با احساسات دیگر هم هست؛ مثل درک این که یک دورهیی تمام شده و دورهی دیگری باید شروع شود که مقتضیات خودش را دارد. یا شاید اینکه همیشه سعی میکنید همه چیز را کنترل کنید و آخرش هم میبینید نتوانستهاید، یا ترجیح میدهید دیگر این کار را نکنید، حتا اگر احتمال مرگتان در آن باشد.

س: این قبول کردن تغییر از سوی مظفر و عدم توانایی در کنترل ماجراها یادآورد رفتار دون ویتو کورلئونه در پدرخوانده است. جایی که هر دو جابهجایی در قدرت را قبول میکنند.

ج: در پدرخوانده این تغییر فقط جابهجایی در آدمی است که روی آن صندلیِ پدرخواندهگی مینشیند و نه بیشتر. در خاکستر اتفاقآً هنوز از آن تغییر خبری نیست، گرچه ممکن است آن هم در آینده اتفاق بیفتد. تغییری که اینجا هست در عوضشدن همه چیز است و آمدن آدمها و روابط تازه و اندکاندک گرفتن جای قبلیها، و پس عوضشدن همه چیز، بهخصوص روابط فردی. یکجور احساس روح زمانه که میتواند همان تغییرات بزرگ باشد.

س: یعنی شما گوشه چشمی هم به تغییر در روابط فردی در ساختار قدرت داشتید؟

ج: تغییر این روابط یعنی تغییر همه چیز، که ناگزیر زمانی به تغییر در قدرت هم منجر میشود. راستش برای خود من این تغییر روابط فردی، دستکم در داستان، از هر چیز دیگری مهمتر است. به روابط فردی آدمها (که ناگزیر به روابط جمعی و چیزهای دیگر هم خواهد انجامید) حساسترم. اینها روح زندهگی جمعی ما هستند. به تعبیری تمام ما هستند. به نظرم برای بقیهی نویسندهها و هر کس دیگری هم اینها مهمترین چیزها هستند، گرچه معمولاً پیش چشم نیستند و کمتر هم حرفشان را میزنیم، اما معناش این نیست که احساسشان نمیکنیم و یا بهشان بیتفاوتیم. به نظرم شاید مهمترین کاری که یک نویسنده میتواند بکند این است که همین روح زمانه را که در روابط آدمها مستتر است، با تغییراتش بتواند خوب نشان بدهد. خوب نشاندادن این روح زمانه یعنی خوببودن داستان. امیدوارم من هم توانسته باشم کم یا زیاد این کار را کرده باشم.

س: رسیدن از جزء به کل در روابط اجتماعی، دیدگاه جذابی است. این تلاش در «خاکستر» به وضوح مشخص است. اما فکر میکنم این از جزء به کل رسیدن، از طریق روابط متعدد شخصیت اصلی نیازمند رمانی طولانیتر بود. خیلی از روابط و شخصیتها هستند که من خواننده دوست دارم بیشتر در موردشان بخوانم و بدانم. مخصوصا در مورد رابطهشان با شخصیت اصلی.

ج: ما راه دیگری نداریم جز همین از جزء به کل رفتن. داستان اصلاً یعنی همین. زندهگی هم همین است. اصلاً وقتی این کار را کردیم و کمکم داستان شکل گرفت، میتوانیم خودمان به آن کل فکر کنیم و ببینیم از جمع این اجزا چه حاصل شده است. دستکم من اینطوری داستان مینویسم. دیگران را مطمئن نیستم. شاید باشند کسانی که اول دقیق میدانند چه میخواهند بگویند و بر اساس تمام آن چیزهایی که میخواهند بگویند، شخصیت و ماجرا پیدا میکنند. من فقط ایدههایی در ذهنم دارم و نکتههایی و شخصیتهای جالبی که میتوانند حامل آن ایدهها باشند و بعد با ماجرا و گسترشش آن ایدهها هم گسترش پیدا میکنند و تبدیل میشوند به یک ذهنیت و رفتار و شاید جهانبینی. من از آن طرف بلد نیستم بروم. نمیدانم هم اگر کسانی هستند که این کار را میکنند، چهطور میکنند، چون به نظرم در آن صورت موجودی واقعی که رمان باشد با تمام آدمها و ماجراهاش، شکل نخواهد گرفت. دستکم من بلد نیستم. اما اینکه ما دلمان میخواهد بعضی آدمها و روابط را بیشتر بشناسیم، گمانم همیشهگی است. کافی است آن شخصیت جذاب باشد تا ما دلمان بخواهد بهاندازهی شخصیت اصلی دربارهی او بدانیم. جذاب نباشد رهاش میکنیم. درنهایت کاریاش هم نمیشود کرد؛ همهی شخصیتها که نمیتوانند شخصیت اصلی باشند و تمام داستان دربارهشان باشد. نویسنده میتواند فقط امیدوار باشد که آن شخصیتها با همان ناتمامیشان در ذهن خواننده ادامه پیدا کنند و رهاش نکنند.

س: اما برخی از نویسندگان ما معتقدند که لازم نیست به شخصیتهای فرعی آنقدر پرداخته شود. شاید چیزی کمی فراتر از یک تیپ برای شخصیتهای فرعی کافی است و نباید شخصیتهای فرعی عمیق ساخته شوند.

ج: من در کتاب "ده جستار داستاننویسی" مقالهیی دارم با نام ضدفارستر و مغلطهی تیپ. به نظرم حرفهای فارستر دربارهی دو نوع شخصیت تخت و گرد باعث بدفهمیهایی شده است. من هم آن مقاله را برای همین نوشتم که بگویم آن مقاله باعث بدفهمی شده است و اصلاً چیزی به اسم تیپ گولزننده است. یعنی ما شخصیتسازی خوب و بد داریم و نه تیپ. تیپ از نظر خیلیها یعنی خیلی بد ساختن شخصیت. از نظر فارستر یعنی در حد یک خصوصیت شخصیت خیلی فرعی را ساختن. از نظر من ما باید بتوانیم حتا شخصیتهای خیلی فرعی را هم به یاد بسپاریم. یعنی در همان حدی که در داستان مطرح میشوند، باید جالب و قابلشناسایی باشند. این ظاهراً با تیپسازی منافات دارد. اما با آن چه فارستر میگوید ندارد و با آن چه آن دوستان اینجایی میگویند، دارد. وقتی به رمانها فکر میکنید میبینید بعضی از شخصیتهایی را که فقط مثلاً در یک صحنه حضور داشتهاند و چند خطی بهشان پرداخته شده، به یاد سپردهاید. چرا؟ مگر آنها چه اهمیتی داشتهاند؟ دلیلش فقط این است که آن شخصیت خیلی فرعی در همان چند خط و به همان اندازهی حضورش، خیلی خوب ساخته شده. چنان ویژهگییی به او داده شده که در یادمان میماند و فراموشش نمیتوانیم بکنیم. یکی از بهيادماندنیترین شخصیتهای فرعی (که حتا نمیشود درجهی دوم هم دانستش و بیشتر باید درجهی سوم مثلاً باید بدانیمش) خانم هاویشام است. البته او یکی از بهیادماندنیترین شخصیتهای فرعی است و جزو استثناها.، اما امثال او نشان میدهند که میشود شخصیتهای فرعی را هم بهیادماندنی ساخت. یا مثلاً دیلسی در رمان خشموهیاهو. یا حتا پدرخواندهی پیپ در همان رمان آرزوهای بزرگ، که هنوز در یاد من لااقل مانده با آن سادهگی بیحدش.

س: پس برای داشتن شخصیت اصلی قوی باید روابط شخصی قوی وجود داشته باشد و این روابط شخصی قوی تنها با شخصیتهای فرعی قوی شکل میگیرند. اینگونه به رمانی میرسیم که به قول شما «موجودی زنده» است. و بخشی از تلاش شما در رمان «خاکستر» و البته رمانهای قبلیتان همین بوده.

ج: عبارت "داشتن روابط شخصی قوی" برای من کمی مبهم است و کاملاً روشن نیست، اما بههرحال تعبیر شماست از حرفهای من. اما ساختن داستانی که مثل یک موجود زنده یا دستکم مثل یک شی پیش چشم خواننده شکل بگیرد و وجود داشته باشد، طبعاً تمام تلاش من بوده.

س: منظورم روابط پیچیده و پویایی است که برای خواننده جذابیت داشته باشد.

ج: شاید اینطور بتوان روشنترش کرد که بگوییم در روابط گوناگون با آدمهاست و در کشمکشهای قوی با آنها، که هر شخصیتی هم ابعاد بیشتری از وجود خودش را و هم عمق بیشتری از هر کدام را بروز خواهد داد. مثلاً عمق احساسات عاشقانهی مظفر وقتی معلوم میشود که نه فقط در رابطهی عاشقانه با لادن و همینطور دخترِ خودش قرار گرفته باشد، که آن رابطهها به حداکثر تنشهای خودشان رسیده باشند. در رابطه با دوستان سیاسی و اعتقادی قدیم هم همینطور است و در روابط دیگر هم. شخصیت اصلی رمان خاکستر هم قرار بوده در چنین روابط منشورییی قرار بگیرد که بتوانیم وجوه متعدد او و جامعهاش را ببینیم. هر چه این اتفاق بهتر افتاده باشد، طبعاً آن موجود زندهتر شده است.

حسین سناپور...

ما را در سایت حسین سناپور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 208 تاريخ: يکشنبه 18 آذر 1397 ساعت: 4:04

صفحه بندی