نقد سعید کاویانپور بر آتش

خرید بک لینک

این نقد پیشتر در مجلهی تجربه، شمارهی ۶۰ (دی ماه ۹۷) منتشر شده است و به درخواست من آقای کاویانپور لطف کردند و برای بازنشر در این وبلاگ آن را در اختیارم گذاشتند. از ایشان ممنونم.

پردهی آخر

اکثر آدمها دو دستهاند؛ یا همچون سانچوپانزا به حقیقت میاندیشند و آرمانی ندارند یا همچون دونکیشوتها آرمانی دارند اما دیوانه میشوند.1

صحبت از دسته دوم است، آنها که دل به آمال و آرزوها میسپارند و از حقیقت زندگیشان فاصله میگیرند. از آنجاکه اغلب سرنوشتی تراژیک دارند بیشتر دستمایهی داستانها شدهاند. دنکیشوت و مادام بوواری از معروفترین نمونههاشاند. اولی نقل یک پیرمرد شیفتهی پهلوانی است و دیگری حکایت زن جوانی در حسرت عشق. هر دو از این قبیل داستانها زیاد خواندهاند و در آرزوی تجربهاش هستند در حالی که واقعیت زندگی آنها فرسنگها با دنیای آرمانیشان فاصله دارد. جدیدترین نمونهی بومی این شخصیتها در واپسین جلد سهگانهی دود و خاکستر حسین سناپور خلق شده. آتش، حکایت فراز و فرود زندگی زن جوان بلندپروازی است که در بزنگاهی هولناک به بنبست میرسد. لادن یک آرمانخواه تمام عیار است، تلفیقی از مادام بوواری جاهطلب عاشق پیشه و دنکیشوت ستیزه جوی پهلوان مآب. شخصیتی که در اوج خودباوری و جسارت، شکننده هم هست. وجه دنکیشوتیاش از ابتدای داستان نمود دارد. وقتی آماده میشود به مهمانی برود، انگار کارزاری در پیش است و باید با حریفانش دستو پنجه نرم کند. با همان لحن دنکیشوت به اشیا پیرامونش خطاب میکند و استمداد میطلبد:"ای کرم پودر کارتیه، چاله چولههام را بپوشان لطفا. ای خط لب ایوسنلورن، نشانشان بده تمام لبهام را، تمامش را. ای کوکوشانل که من را میبری به باغهای پر از شیرینی و پر از خنکی، از خنکی باغهات پرم کن... مرا پناه دهید. ای چراغهای مشوش/ ای خانههای روشنِ شکاک/ که جامههای شسته در آغوشِ دودهای معطر/ بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند... آینهی برنزی قديمي پیدا شده در سمساری، خوب نگاهم بکن! ببينم، بدرخشانم! همهتان بگویید: درخشش از آن تو باد، ای لادن! خاکسار کنید این مردانِ ندیدبدید را برای من امشب!"

نشانههای دنکیشوتی لادن کاملاند. کتاب قهرمانیاش اشعار فروغ است، مرکباش رنوی آلبالویی و همراهاش نسیم نامی که به او لقب سانچوپانزا داده. اول داستان، لادن هم مثل دنکیشوت در اوج است و نسیم وامانده ولی سرانجام مثل داستان قبلی ارباب جای سانچوپانزا قرار میگیرد. لادن از مرام پهلوانی و ستیزهجویی دنکیشوت بینصیب نیست. وقتی میشنود معشوق نسیم بهاش خیانت کرده به فکر انتقام میافتد:" ای هفتتیرهای کله پران، ای چاقوهای زبانبر، ای شلاقها چرا در اختیار من نیستید و چرا آن بدبخت عقدهای را گیر من ننداختهاید؟"

لادن کوتاه نمیآید، نسیم در آستانهی خودکوشی را بزک میکند و به همراه خودش به مهمانی میبرد که با کسی آشنایکند. اولین زنگ خطر همانجا نواخته میشود لادن میبیند جزو اسامی مدعوین نیست، ولی واقعیت را قبول نمیکند و بهرغم ممانعت نگهبان، مخفیانه به مهمانی میرود تا به خیال خودش حریف را شکست بدهد. جالب اینجاست که اذعان دارد جاپای دنکیشوت گذاشته:"راهم بده! باغ من شو! سبزیات را به من بده، تاریکی را به حسودانم! این نسیم را هم راه بده! پناه بده به این سانچوپانزای من!"

از اینجا به بعد ورق برمیگردد، لادن مدام به در بسته میخورد و به تدریج سقوط میکند. فردای مهمانی در شرایطی که منتظر قدردانی است میفهمد رودست خورده، شاهکارش برای ترخیص کالاهای گمرک به ضرر شرکت تمام شده و از کار برکنار است. میداند همان بلاهت و خوشخیالی رمانتیک همیشهگی کار دستش داده ولی حقیقت را نمیپذیرد و انتظار دارد رییس شرکت از او منتکشی کند. در شرایطی که مظفر اسناد خیانت لادن را برملا کرده و تاکید دارد رابطهها مانند یکجور قرادادند که با به هم خوردن یک بندشان رابطه تمام است، لادن با خودش فکر میکند:" تن برایشان همه چیز است. هم شرافت است، هم غیرت، هم وسیلهی کار. مسالهی همیشهگیشان، نشانهی مردانهگیشان، نشانهی زن را وسیله کردنشان"

طرز فکر و سطح معیشت لادن شبیه مادام بوواری است؛ زنی از طبقهی متوسط که با اوضاع نابسامان خانوادهاش کنار نیامده،مشتاق قدرت، ثروت و زندگی سطح بالاست. هویت لادن به کار و مظفر گره خورده و در فقداناش به هر ریسمانی چنگ میزند. ابتدای امر میرود سراغ خانوادهاش. پدر معتاد و مادر از خانه فراری است، برای زنان بی سرپرست خیریه راهانداخته در حالی که دخترش باید آویزان این و آن باشد. نفرت لادن از بیپولی و پایین بودن، ناشی از پدر و مادر است. میگوید آنها باعث شدهاند به جای افتخار کردن به هوش و قیافهاش از خودش بیزار باشد و سرافکنده که هیچ پشت و پناهی ندارد. آن خالهاش هم که جویای احوالش شده، التماس دعا دارد. همهیامید لادن به استاد است. به چشم معبد و زیارتگاه نگاهاش میکند. با شعرهاش مانوس بوده و باور دارد با سحر کلام او آرام میگیرد. ولی در مواجه با استاد متوجه میشود او هم مثل خودش یک فرصتطلب است، درست و غلط زندگیاش را نمیداند. سرگذشت آن شاعر، شبیه به لادن و بیانگر حال و روز همهی آدمهای این داستان است.

" چیزهایی از خودم ریختهام سر دیگران. همان چیزها که آدمها ریخته بودند سرم. یک چیزهایی شاید روشن از توی همان چیزها که روح آدم را کثیف میکنند. بعد تازه میبینی نمیفهمی که کثافت از کجا میآید و تا کجاها میرود. اول خیال میکنی که میدانی، اما بعد میبینی که نه. چون باز از یک جاهای عجیب و غریبی میآید که حیرت میکنی از کارهای شیطان و شیطانکها، که توی خودت هم کم نیستند. از شیطانکهای توی خودت بیشتر حیرت میکنی و از کارهایی که کردهای تا فقط کمتر تحقیر شوی."

لادنی که ابتدای داستان مدام نسیم را ملامت میکند تو حیفکنندهای وقتی نمیدانی چی داری. باید سهراب و صدتای دیگر را زیر پا له کنی و بروی بالا، آن پشگل ارزش خودکشی ندارد. لادنی که میگفت ارزش هرکس به خوب بازی کردنش است. وقتی خوب بازی کنی دیگر هیچکس ارزش یک موی تو را ندارد. لادنی که خیال میکرد کیسه بوکس است و هیچوقت شکست نمیخورد، وقتی بی فریادرس میماند جا پای نسیم میگذارد و تظاهر به خودکشی میکند. بعد که میبیند آخرین تیر ترکشاش به سنگ خورده و دل مظفر بهرحم نمیآید، احساس میکند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. تصمیم میگیرد هر طور شده از مظفر انتقام بگیرد، حتی به شیوهی مادام بوواری.

از نکات جالب توجه این رمان روابط بین شخصیتهاست؛ چندین جفت از کاراکترها بازنما و بدل یکدیگرند. در عین داشتن تضادهای فاحش با هم نقطهی اشتراک دارند. شباهت پدر و مادر لادن در خیالبافی است، با این تفاوت که یکی از خانه جاکن نمیشود و برای دیگری خانه فقط یک ایستگاه بینراهی است. نسیم و لادن هم آینه و عکسبرگردان یکدیگرند. هردو شکست خوردهاند. اولی از فرط سادهگی و خود کمبینی و دومی از شدت اعتماد به نفس و دوراندیشی. متضادترین این جفتها حسام و مظفرند. گذشته، گذران زندگی، کسب و کارو روحیاتشان هیچ سنخیتی با هم ندارند. حسام، احساساتی، منفعل و قانع است و مظفر خوددار، کاری و سیری ناپذیر. با همهی این تفاوتها یک نقطهی اشتراک دارند. پاشنهی آشیل هر دو شکست است. حسام عادت کرده مدام شکست بخورد و مظفر با کوچکترین شکست از هم میپاشد. هیچکدام از این نقطه ضعف خلاصی ندارند. از همین خاطر آخرسر در قبال لادن یکجور واکنش نشان میدهند. هردو دست رو دست میگذارند و برای نجاتاش هیچ تلاشی نمیکنند.

بارزترین نقطه قوت این رمان، لحن و زبان درخور راویاشاست؛ جنس روایت، نمود احساسات و شخصیت راوی آنقدر باهم متناسباند که اصلا به ذهن خطور نمیکند این رمان اثر یک مرد باشد. توفیق نویسنده صرف این نیست که توانسته از چشم یک زن به ماجرا نگاه کند و ردپایی از جنسیت خودش به جا نگذارد. زبان راوی شخصیتساز است؛ خطابههایش به اشیا و محیط اطراف نشان از خودشیفتهگی دارد. لحن روایت مطابق با تحول شخصیت قهرمان تغییر میکند. ابتدای داستان که لادن سرخوش است و هنوز به مهمانی نرفته حریف میطلبد،لحن روایت حماسی و هرچه رو به انتها میرود سوگوارانه میشود. سوای راوی، باقی شخصیتها هم لحنی مخصوص به خود دارند و تعددشان باعث نشده، شبیه به هم صحبت کنند.

آتش، حسن ختام سهگانه دود و خاکستر است. این رمانها در عین اینکه خودبسنده و مستقلاند، ادامه یا مکمل یکدیگرند. دود از چشم حسام روایت شده، خاکستر از منظر مظفر و آتش از دید لادن. در هر کتاب به یکی از سه شخصیت اصلی داستان مجال داده شده که ندیده و نشنیدههای دوتای دیگر را برملا کند. از آنجا که هر راوی به نحوی متفاوت با بقیه درگیر ماجرا شده، خلقوخو، شیوهی زندگی و پاتوقهای خاص خودش دارد و با شخصیتهای فرعی جدیدی مواجه میشود، این سهگانه در ورطهی تکرار نمیافتد. هر یکی روی پای خودش ایستاده، داستانی تازه دارد و پر واضح است که مطالعهی هر سه لذتی مضاعف خواهد داشت.

1- جرج سانتا، شاعر و فیلسوف اسپانیایی

مطالب دیگر دربارهی آتش:

ـ مرا پناه دهید ای چراغهای مشوش / آرش محسنی/ مد و مه

ـ نقد جامعهشناختی آتش + ما هیزم های آتشی خودافروخته ایم / آرمان امیری / مجمع دیوانهگان (تلگرام) + روزنامه ی سازندگی

_ دستی بر آتش / عباس علی / کافه داستان

حسین سناپور...

ما را در سایت حسین سناپور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 20:34

صفحه بندی