وضعیت امروز داستاننویسی زنان

خرید بک لینک

این مطلب برای پروندهی "داستاننویسی زنان؛ گذار از دههی ۷۰ به ۹۰" مجلهی سینما و ادبیات نوشته شده و در شمارهی ۷۵ همین مجله منتشر شده است.

آزادی زنان (همچون مردان) از هر قیدوبند سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی، منوط است به آگاهیشان از همان حوزهها و به همان اندازه هم، نه چیزی بیشتر یا کمتر. این آگاهی هم چیزی نیست که به آنان داده شود. باید بهدستش بیاورند. سخنگفتن بخشی از این مسیر کسب آگاهی است، و هر چه این سخن بیشتر از خود و ابعاد ناشناختهی خود باشد، حتماً آگاهی بیشتری هم حاصل خواهد آمد. شعر و داستان کارِ اساسی و تفاوت اساسیشان با انواع دیگر سخنگفتن در همین حرفزدن از خود است؛ از تمام وجوه و درونیات و جایگاه اجتماعی و غیرهی خود.

من نمیدانم آیا در حوزهی شعر زنان هم تمام تحولات کیفی و کَمّی همانطور اتفاق افتاده که در داستان زنان یا نه، گرچه حدس میزنم چنین باشد. اما چه تمام همانطور اتفاق افتاده باشد یا نه، تصور من این است که کارِ داستان در آگاهیبخشی زنان تفاوتهای قابلتأملی با شعر دارد. این حرف گرچه مناقشهبرانگیز است و قابل بحث، اما گمان میکنم هر چه شعر از درون و از احساسات میگوید و کمتر از جایگاه بیرونی خودِ شاعر، داستان بیشتر از جایگاه بیرونی میگوید و از نسبتِ نویسنده با جهانی که در آن زندهگی میکند و همهی آن چیزها که تمام زندهگی او را در برگرفتهاند. اگر لااقل توافق داشته باشیم که داستان نسبتِ میانِ این خود و جهان را روشنتر و همهجانبهتر و گستردهتر از شعر نشان میدهد، میتوانیم درک کنیم که داستاننویسی زنان با رشد باورنکردنیاش در دو دههی ۸۰ و ۹۰ چه نقش چشمگیری در خودآگاهی زنان داشته است (در کل آمارها گویای رشد کَمّی بیش از ده برابری تعداد نویسندهگان زن در چهاردههی کنونی، نسبت به پیش از آن است). گیرم این مسیر خودآگاهی هنوز ادامه داشته باشد و تا رسیدن به آزادیهای درونی و بیرونی یاد شده، راه طولانییی در پیش باشد، اما این مسیری است شاید به نیمه رسیده، که دیگر همچون دهههای پیش از آن (دهههای ۷۰ و پیش از آن، که تعداد داستاننویسان زن بسیار کم بود و نمودشان بسیار اندک) نیست که تازه در آغاز راه باشد و ترسان و افتان و خیزان. اکنون دستکم در میانهی راه است و ترسها کنار زده شده. با انبوهی از زنان که داستاننویسی را شغل اول یا دوم خود کردهاند، میرود تا جهان زنانه وجههی حتا اصلی داستاننویسیمان شود (و طبعاً این تقصیر زنها نیست که مردها ناگزیر و به هر دلیل این عرصه را خلوت کردهاند و فرصت بیشتری در اختیار زنها گذاشتهاند).

گمانم روشن است که تغییرات فرهنگیِ بعد از انقلاب چشمگیر بوده و بهرغم بسیاری مسائل که زنان را صرفاً در کارِ خانه و در محدودهی چهاردیواری آن میخواست، مسائل اقتصادی و سپس تحولات چشمگیر رسانهیی، این فرصت را به زنان داد تا روزبهروز بیشتر در سطح اجتماع حضور داشته باشند. این حضور اما بدون خودآگاهیهای عمیق و همهجانبهْ حضوری دستدوم، مقطعی و تابع مقتضیات فرهنگی سنتهای اجتماعی و سیاسی بود و هست. بدون آن خودآگاهی، مشارکت هر چه بیشتر زنان در فعالیتهای اجتماعی مشارکتی دستدوم بود. هنوز صدای چندانی نداشتند و هنوز به چنان خودباورییی نرسیده بودند (و هنوز هم کامل نرسیدهاند) که نخواهند نقش دوم داشته باشند. این صدا که فقط حاصل آن آگاهی است، بیش از هر جا در داستاننویسی زنان شکل گرفته است. البته مهم است که تعداد بسیار زیادی از زنان حالا تحصیلات عالیه دارند و بسیاریشان هم شغلهای خوب (و شغلهای درجه دوم و سوم را هم روزبهروز بیشتر از آن خود میکنند)، اما این همه بدون آن خودآگاهی، بدون همدلی جمعی زنان با یکدیگر، بدون پیداکردن یک صدای مشترک، تبدیل نمیشود به آن آزادی ذکر شده، چه جمعی و چه فردی.

به این دلیل است که من فکر میکنم اتفاق مهمی در جامعهمان افتاده و گسترش داستاننویسی زنان اهمیتی بیش از درک ناقصِ امروزیمان از آن (بهخاطر بودن در گرماگرم متنش) دارد. میگویند جای مردان را گرفتهاند؟ بگیرند، این مشکل مردان است که این عرصه را خالی کردهاند، اگر کردهاند. میگویند نشر ما گنجایش این همه داستان زنانه را ندارد؟ مقصر نشر است که نمیتواند ظرفیتهاش را بیشتر کند. میگویند داستانهای زنان اغلب ضعیف و سطحی و مربوط به درونیات خودشان است؟ حتا اگر این حرف درست باشد، آن را باید بخشی از حرکت در این مسیر دانست و اینکه ناگزیر زنان به این ضعفها هم آگاه خواهند شد و رفعش خواهند کرد.

متاسفانه چند سال اخیر این عادت بد رواج پیدا کرده که مشکلات نشر و فضای ادبیات را به گردنِ نویسندهگان بیندازند، بهخصوص به گردن زنانِ نویسنده. پایینآمدن شمارهگان و سردرگمی خواننده در انتخاب کتاب و نبود تکچهرههای درخشان را به گردن نویسندهگان زن میاندازند، بیاینکه فکر کنند این کتابخوانی ماست که بسیار مسئله دارد. مقدار و عمق داستانخوانیمان هم کم است و به اندازهی این همه جمعیت و بهخصوص جمعیت تحصیلکردهمان نیست، هم آموزش نیافته است و کاری زیربنایی از مدارس و خانوادهها برای پرورش آن نشده است. آیا کمیِ تعداد کتابخوانها تقصیر نویسندهگان است؟ یا تقصیر آموزش و پروش و تبلیغات ناشران و خانوادههایی که والدینشان هیچکدام کتاب نمیخوانند؟ آیا مشکل نقد را نویسندهگان باید حل کنند، یا دانشگاهها و مجلات مربوط؟ آیا اگر نویسندهگان زن تجربهی زیستهی زیادی ندارند، مقصر جامعهیی نیست که آن را از آنها دریغ کرده؟ و مگر تازه، تجربهی زیستهی مردان چهقدر است؟

به نظرم آنها که خوشحال نیستند از جریان گسترده و روبهرشد داستاننویسی زنان، بهتر است به این فکر کنند که چرا در این سالها مردانِ کمتری سراغ داستاننویسی میآیند یا آن را ادامه میدهند. بعد برای آن فکری کنند تا داستاننویسیمان از تجربههای مردانه خالی نماند، نه اینکه بخش زنانهی داستاننویسی را سرکوب کنند. اگر فکر میکنند داستاننویسی زنان ضعیف است، آن را نقد کنند، چه فرد فرد و چه جریان جمعی نویسندهگانِ زن را، تا در اینصورت فرصت بازنگری و بهترشدن را به آن داده باشند. اگر فکر میکنند تککتابهای خیلی خوبی مثل "سووشون" یا "طوبا و معنای شب" هنوز از نسل جدید داستاننویسی زنان درنیامده (به فرض این که حرفشان درست باشد)، اول ببینند آن کتابها چندمین کتاب نویسندهشان بوده و در چه سنی نوشته شده بودند و نویسندههای چنین کتابهایی چند کتاب خیلی خوب دیگر به داستاننویسیمان اضافه کردند. بعد فرصت بدهند به دوستان جوانتری که همین سالها دارند مینویسند تا کتابهای چندمشان را بنویسند و پختهگی بیشتری پیدا کنند. آن وقت معلوم خواهد شد که نسل جدید کتابهایی در همان سطح یا بالاتر خواهند نوشت یا نه (توجه به این نکته هم مهم است که چه سیمین دانشور و چه شهرنوش پارسیپور دو رمان معروف پیشگفته را در سنی نوشتند که میشود گفت سن پختهگیِ نویسندهگی و اجتماعیشان بوده و به همین دلیل در کارشان مسائل شخصی و درونی با مسائل اجتماعی و حتا تاریخی به خوبی ادغام شده بود، وگرنه در کارهای دیگری که پیش از آن نوشته بودند چنین پختهگی و نگاه عمیق اجتماعی دیده نمیشود).

خوب است منتقدان جریان داستاننویسی امروز زنان (و مردان هم) دست از نوستالژیهاشان، و اینکه همیشه گذشته بهتر از امروز بوده، بردارند و متوجه باشند که حتا اگر حرفشان درست باشد و جریان داستاننویسی امروزمان ایرادهای جدی داشته باشد (که به نظر من ندارد)، این ایراد متوجه نه داستاننویسها، که فرهنگمان و همهی ماست. اگر حرف ایرادگیرندهگان درست باشد، این عیبی است که به همه برمیگردد، چون لابد این شرایط را چنان نازا کردهایم که امکان بروز چهرههای درخشان را از آن سلب کردهایم، وگرنه چه دلیلی دارد که، به قول آنها، این زمانه خالی از استعدادهای درخشان باشد؟

بگذارید این حرف شخصی را هم اضافه کنم که خودم هیچ اعتقادی به نابغهها و نخبهها ندارم و به کارِ جمعی و حرکت جمعی اعتقاد دارم، یعنی همان چیزی که در این دو دهه در داستاننویسیمان اتفاق افتاده و نتیجهاش این است که هر یکی دو سالی یکی دو چهره در نویسندهگان یا در کتابها پیدا میکنیم (کافی است کتابهای پرفروش و مطرح و نویسندهگان زنِ جایزهگرفتهی این سالها را نگاه کنیم؛ از زویا پیرزاد و فریبا وفی گرفته تا سارا سالار و بعد نسیم مرعشی و عطیه عطارزاده و دیگران). متاسفم البته که همین جامعهی خشمگین و انکارکننده فرصت یا امکان رشد بیشتر را اگر از همانها گرفته باشد و نتوانسته باشند یا نتوانند کارهای بهتری بنویسند، و متاسفم اگر با این نگاه منفی، این جامعهی منفیباف و غرغرو خیال داشته باشد باز هم فرصت بهترشدن را از آنها بگیرد.

۲۰ مرداد ۹۸

حسین سناپور...

ما را در سایت حسین سناپور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:02

صفحه بندی