قهرمانخواهی

خرید بک لینک

قهرمانخواهی، یا نیاز به داشتن قهرمان، نه چیزی است متعلق به امروز یا دیروز، و نه چیزی است که بشود مطلقاً تأیید یا ردش کرد، اما میشود در چندوچوناش و دلایل اهمیتِ یا توجه بیشتر در زمانهایی به آن، تأمل کرد. این نوشته هم سعی دارد، باتوجه به مسائل روز کشورمان، چنین کاری بکند.

دیروز

دیروز را اینجا بهمعنای پیش از انقلاب گرفتهام تا بلکه بشود قهرمانخواهی امروز را در پرتو آن بهتر فهمید. گمانم احتیاجی نیست دلایل و نشانههای زیادی بیاوریم تا معلوم شود چهقدر در گفتمان سیاسی پیش از انقلاب قهرمانخواهی نقش داشته؛ از ادبیات و فیلم و هنرها گرفته تا متون علوم انسانی و سیاسییی که نوشته یا ترجمه شدهاند، همه در همین جهت بودهاند: پاسخدادن به نیازِ قهرمانخواهی مردم. تشکیل بهخصوص گروههای سیاسی چریکی (که دادن جان در آنها امری الزامی بود و کوتاهی عمر فعالانش هم طبیعی)، یکی از بارزترین جنبههای این قهرمانخواهی در آن یکی دو دههی پیش از انقلاب بود. کسانی فقط میتوانستند لقب قهرمان بگیرند که اول، هیچ چیز برای خود نخواهند، نه مادیات، نه خانواده، نه جان و بلکه فقط آبرو. دوم، با دادن جان یا بودن مدام در معرض مرگ، قهرمانیشان را ثابت کنند. سوم، هر حرکت دیگری را که حاضر نبود مثل آنها تا پای جان مبارزه کند، رد کنند و آن را سازشکار بخوانند. چهارم، حکومت را دشمن مردم بدانند و مظهر شر مطلق و فاقد هیچگونه وجه مثبت. پنجم، هر گونه همکاری با حکومت را همدستی با دشمن، گرچه در جهت ساختن و پیشبرد امور فنی و مانند آن باشد و تسهیل زندهگی مردم. ششم، ضربهزدن به حکومت ضروری بود، حتا اگر آسیبش در درجهی اول به مردم عادی میرسید، از کشتن پاسبانها و پلیسهای عادی گرفته تا از بینبردن فلان دکل برق یا مانند آن.

قهرمان چنین کسی بود و هر عملی خلاف اینها، انگار نقش او را کمرنگ و قهرمانیاش را مخدوش میکرد. قرار بود او مظهر و پیشروِ زیروروکردن (و نه تغییر) وضع موجود باشد و نشانهیی از وضعیتی که هنوز برقرار نبود و قرار بود با زیروروکردن وضع موجود حادث شود. در یک کلام قهرمانْ خودِ آینده بود و تجسمی از وضعیت فعلاً ناموجود اما چنان ایدهآل که فقط در پرتو فداکردن خود به نفع مردم قابل دستیابی و فهم بود.

چنین قهرمانی اما ناگزیر از دل نیاز مردم بیرون آمده بود، مردمی که خود را زیردست، تحقیرشده، نادار، و از همه مهمتر ناتوان در تغییر وضع موجود خود و جامعهشان میدیدند. مردمی که تلاش میکردند اما به جایی نمیرسیدند، مردمی که ناتوان از تغییر وضعیتشان بودند، و چه بسا چنان فلج که حتا ناتوان از تلاش شده بودند، مردمی که امیدشان را نه فقط به خودشان، که به دوستان و خانواده و نهادها و حکومت از دستداده بودند و فقط و فقط چشم امیدشان به آمدن قهرمانی بود که بیاید و همه چیز را زیرورو کند.

آنچه من از این تحلیل مختصر میفهمم (اگر بر سرِ آن توافقی کلی داشته باشیم)، این است که هرچه مردم به لحاظ فردی ناتوانتر بشوند و هر چه به لحاظ جمعی ناامیدتر از نهادهای موجود بشوند (از خانواده گرفته تا نهادهای اجتماعی بزرگتر و تا نهادهای سیاسی و تا حکومت)، بیشتر به آمدن قهرمان چشم خواهند دوخت و نیازشان به وجود قهرمان بیشتر خواهد شد؛ یعنی به کسی که از اندازههای آدمیان دوروبرمان بزرگتر باشد و هیچ خودخواهی نداشته باشد و به انکار تمام وضع موجود برخیزد و امیدِ آیندهیی بهکلی متفاوت را بدهد. و البته همهی راه را هم تا آن آیندهی ایدهآل و تا تغییر وضع موجود خودش (و با همراهانِ احتمالیاش) برود و از چنین مردم ناتوانی انتظاری جز تشویق و دعا و خلاصه حمایت معنوی نداشته باشد. چنین مردمی دیگر خودشان را ناتوان از هر قدمی میدانند و جز همین هلهله برای قهرمان و فحشدادن به ضدقهرمان، کار بیشتری گویا از خودشان انتظار ندارند و نمیکنند. چنین مردمی هر چه هم خودشان را ناتوانتر ببینند، قهرمان را تواناتر خواهند دید. چنان که اگر به استیصال مطلق برسند، او را در جایگاه خدایگانی خواهد نشاند و صاحب تواناییهای متافیزیکی هم خواهندش دانست.

کمی قبل از امروز

گمانم در همان دههی ۶۰ و یا اوایل ۷۰ بود که قهرمانخواهی کمرنگ شد. قهرمانها یکبهیک روی دیگری هم از خودشان نشان دادند و جهان ایدهالی که برامان ساخته بودند بهکلی رنگ باخت. ادبیاتمان خالی از قهرمانخواهی شد و ادیبانمان سر در غور تفکر بردند و به همه چیز شک کردند و بیش از همه هم به خودشان. نظریهپردازان هم به سراغ تاریخ و فلسفه و سایر علوم انسانی رفتند تا وضعیت جدیدِ بدون قهرمانخواهی را تشریح کنند. قهرمانخواهی به عقب صحنه رفت و دیگر کمتر کسی بود که قهرمان بخواهد و کمتر کسی هم خواست قهرمان باشد. درسهای اسطورهشناسی و روانشناسی گفتند که هر کسی قهرمان زندهگی خودش است و خودش باید قهرمان باشد. مردم آگاهتر هم کموبیش پذیرفتند و رفتند تا چنین کنند. گاهی توانستند و گاهی نتوانستند. اما هر چه گذشت، واقعیت سختتر و صلبتر شد، تا رسیدیم به امروز.

امروز

فراوان شدن دعوا و دادن فحش به کسانی که مثل ما فکر نمیکنند، دوقطبیکردن ما و آنهایی که وضع موجود را یا میخواهند و یا نمیخواهند، قائلنشدن به هیچ وضعیت میانهیی، نظرسنجیهایی که افزایش ناامیدی را نشان میدهند، افزایش جرم و بزه و کمرنگتر شدن بنیاد خانواده، و بسیاری نشانههای دیگر، همه حاکی از افزایش احساس ناتوانی و ناامیدی در مردم است. از وجوه متعددی که تحلیلگران برشمردهاند برای تشییع کمنظیر قاسم سلیمانی و حضور بیشمار مردم (حتا مردمی که خواهان تغییر وضعیت موجود سیاسی هستند)، یکی هم نیاز آنها به قهرمانی ملی بوده است، نیاز به یک آرش یا رستمی دیگر برای چنین زمانی، کسی که از مرزهای وطن دفاع کند، گرچه در خدمت نظام نادلخواه هم باشد.

طبعاً تحلیلهای دیگری هم طبعاً بودهاند که وجوه دیگری برای این تشییع کمنظیر برشمردهاند، اما آیا میشود جنبهی قهرمانخواهی این مراسم را نادیده گرفت؟ به نظرم، نه. همین یکی دو روز پیش مطلبی از یکی از سیاسیون خواندم خطاب به خاتمی که از او میخواست نقش قهرمان را در این زمان برعهده بگیرد. جدای از این نشانهها و مهمتر از همه، آیا مردم یا کسانی که دستی در شبکههای اجتماعی دارند، امروز انتظارشان از چهرههای فرهنگی، سیاسی، ورزشی و غیره بیشتر از آنی نیست که هستند؟ آیا اغلب این چهرهها را سرزنش نکردهاند که در این زمان باید کارهای بزرگتری بکنند و نمیکنند؟ و آیا با کوچکترین عملی از طرف آنها، که به زعمشان غلط بوده، سرشان هوار نکشیدهاند و بهشان بیمحابا حمله نکردهاند؟ آیا آن کس را که به دلخواهشان مثلاً انقلابی عمل کرده، به عرش نبردهاند؟ همهی اینها آیا نشانهی این نیست که ملت ما دوباره، و شاید حتا بیشتر از پیش از انقلاب، قهرمانخواه شده است؟

کنارآمدن با قهرمانخواهی

به نظر من این چهاردهه (و خیلی بیش از آن را در دهههای پیش از آن) از دست دادهایم و نتوانستهایم نهادهایی بسازیم که جای قهرمانها را برای مردم بگیرند و با نقشدادن به خودِ مردم در سازوکار یک نهاد به سمتی ببرندشان که زندهگی شخصی و اجتماعیشان را عوض کنند و خود را قهرمان زندهگی خویش بدانند. آنچه از نهادسازی میبینیم، دستکم به نسبت نیازهای امروزمان، در حد هیچ است، چه نهادهای سیاسی و چه اجتماعی و چه جز اینها. حالا آیا در این زمانهی تنگ هنوز فرصت نهادسازی برای مسائل همین امروز هست؟ بعید میدانم. اگر بعید نباشد که به نظرم حتماً باید همین کار را کرد، اما اگر بعید باشد، چه میشود کرد؟

به نظرم هنوز هم چهرههایی که زمانی مرجع فکری مردم بودند، باید دوباره در نقش قهرمان خود را بازسازی کنند، گرچه قهرمانهایی نصفهنیمه و موقتی هم باشند و تمام قهرمانیشان در یکی دو عمل خلاصه شود، تا مگر با انبوهی از قهرمانها و عملهای قهرمانانه بشود امید به تغییر را در مردم زنده نگه داشت. اگر سیاسیون ما هنوز میخواهند در آیندهی سیاسی کشور نقش داشته باشند، باید چنین کنند، و ایضاً فرهنگیها و ورزشیها و هر کسی که نقش اجتماعی و سیاسی پررنگتری دارد.

اما عملِ قهرمانی امروز چهگونه عملی است و خصلت و ویژهگی آن چه میتواند باشد؟ و قهرمان امروز چه تفاوتهایی با قهرمان دیروز دارد یا میتواند داشته باشد؟ اینها شاید موضوعی صعبتر است و باید موضوع مطلب دیگری بشود.

۵ بهمن ۹۸

حسین سناپور...

ما را در سایت حسین سناپور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 3:36

صفحه بندی