امروز (چهارشنبه 29 اردیبهشت) یادداشتی از شیما بهرهمند در روزنامهی شرق منتشر شده که در آن بعد از نگاهی کلی به وضعیت داستاننویسی امروز ایران و با اشاره به نظرات ژیل دلوز دربارهی سپیدتر از استخوان" هم نظر داده شده. متن کامل را باید اینجا و در خود روزنامه بخوانید. در زیر من فقط تکهیی را که مربوط به رمانم بوده، نقل کردهام:
کلینیک ادبی در تلقی عام ما از ادبیات هنوز تأسیس نشده است. در شمای کلی ادبیات ما تنها به دستهبندی آثار و نامگذاریشان پرداخته، یا زخمِ ادبی دورانش را باندپیچی کرده است. هرچه میگذرد آپاراتوسِ حاکم بیشتر کنار میکشد و ادبیات ما در این تلقی صراحت بیشتری از خود نشان میدهد. رمان «سپیدتر از استخوانِ» حسین سناپور از نمادهای این صراحت است. داستان در بیمارستان میگذرد. دکتر ادیب، راوی رمان و شخصیت محوری آن نگاهی خاص به بیماری و مرگ دارد. در نظر او جهان «چهارراه بیزاری» است. او از روح میگوید، از اینکه دیگری را پس میزند زیرا روح خود را میخواهد. اما «همهچیزِ بقیه تن بود، و تن همان روح بود.» بیمارستان در این رمان فضایی است که آدمها «منطق مردن» را پیدا میکنند. جایی که هر روز آدمهای خسته از زندگی را میآورند، آدمهایی که دست به ویرانی تن خود زدهاند بهنیت خودکشی. ازقضا خودکشی در این رمان مفهومِ محوری است. خواهر راوی با خودکشی رها شده بود انگار، و دختر دیگری بهنام ماهرخ، که ادیب تا آخر رمان با او درگیر است نیز دست به خودکشی زده اما زنده مانده است. «یک دختر جوان روی گند زندهگی را دیده بود و فکر کرده بود خلاصشدن به سادهگی خوردن یک نخود تریاک یا یک مشت قرص است.» در رمان خبری از بیماری عصر نیست. هرچه هست حرف از خلاصی از زندگی است و فراتر از آن قطعیتی در کار نیست که بعد از خودکشی یا مرگ هم خلاصی در کار باشد! «پزشک» در داستان در قامت عزرائیل ظاهر میشود یا «یکچیزی مثلِ دستیار عزرائیل. یا اصلا خود بخیه! که یک زخم را ببندیم موقت. همین.» یا یک «چسب زخم». اما آنچه در «سپیدتر از استخوان» بیش از هر چیز سمپتومِ تلقی حاکم بر فضای ادبیات ماست، برخوردِ آن با مفهوم روانکاوی است. رمان وضعیتی را تصویر میکند که دیگر کاری از دست کسی برنمیآید، همه چیز «بهقول تئاتریها» به نمایشی گروتسک میماند. پزشک کاری از پیش نمیبرد اما روانپزشکی شاید. در چند جای رمان شاهدیم که بیماران را به روانپزشک ارجاع میدهند، بهعنوان آخرین راهکار. در برابر دختری که دست به خودکشی زده، پزشکی و حتی کتابها هم کفایت نمیکنند. «از آنهایی نیست که ما حریفش بشویم. گفتی کتابها هم برایش کم بودهاند. پس ما را، همه را پس میزند... باید فرستادش پیش روانپزشک.» اینطور بهنظر میآید که از دستِ «نویسنده» کار چندانی برنمیآید تا بدون ارجاعِ مستقیم و بازنمایاندنِ رنجها و دردهای آدمها، فضای کلینیکی بسازد و مخاطب را از خلال آن با مرض یا بلاهتِ دوران آشنا کند. در جایی دیگر از رمان، فرزاد - همکار راوی که مخاطب بیش از همه با زندگی خصوصی او و کلیشههای ملالآورش آشنا میشود- از ارواحی میگوید که در خانهاش رفتوآمد دارند. برای ارواح هم رمان راهی جز رفتنِ پیش روانشناس ندارد، و تازه آنهم چندان فایدهای دربر نداشته است. ناگفته نماند که نویسنده رمان «سپیدتر از استخوان» و جریان غالب داستاننویسی ما، داعیه بیرونکشیدن و نوشتن از دردهای تمدنی را نداشتهاند. و این رویکرد در سطری از رمانِ اخیر نیز مستتر است: «خوب است آدم لااقل دردهاش مال خودش باشد.» نویسندگان اخیر ما رؤیایی همچون نویسندگان بزرگ چون دیکنز، بالزاک، پروست، کافکا و فلوبر و بولانیو و نویسندگان وطنی چون هدایت، گلستان، ساعدی، بهرام صادقی و دیگران در سر ندارند. ادبیات فعلی ما گویا حریفِ «زندگی» نیست.
حسین سناپور...ما را در سایت حسین سناپور دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 320