نقد منیرالدین بیروتی بر "سپیدتر از استخوان"

خرید بک لینک

نقد منیرالدین بیروتی بر "سپیدتر از استخوان" امروز (10 تیر 95) در صفحه ی ادب و هنر روزنامه ی اعتماد منتشر شده است:

سیاهتر از سپیدی

پیداست که حالا دیگر نویسندهی مدرن کارش نوشتن صرفِ واقعیت نیست. که اگر مثلن تا پیش از داستایفسکی غولان ادبیات جهان (مثل تولستوی یا دیکنز و بالزاک) واقعیت را موبهمو و سلول به سلول روایت می کردند تا سندی باشند بگو برای تاریخ، که تا از دل آن واقعه یا رویداد بیرونی قالبی بیابند و بسازند برای به تماشا گذاشتن اندیشهای که خداواره بود و نبود، که خب بعدها با صناعت عکاسی و فیلم این بار از روی دوش ادبیات و نویسنده برداشته شد، (اگرچه هنوز هستند بسیارانی که همین بار را بر دوش ادبیات و نویسنده میخواهند) و اگرچه در همان وقتها هم داستایفسکی پیشقدم شده بود در این عدمتمکین به ثبت صرفِ وقایع و یک گام پیشگذاشتن از این رسم معهود رمان نویسی، اما به قطع و یقین، بعد از جویس دیگر رماننویسی، به قول هدایت، تعریفکردن قصههای خالهخانباجیها و بیبیحوضکهای مرسوم و متداول نیست. یعنی که جویس این شهامت را داشت تا روایت واقعیت را از ریشه بزند؛ همان واقعیتی که تا زمان او همه چیزِ نویسندگی و رسم متداول هر نوشتار و نویسندهای هم بود . جویس با نبوغی که داشت خیلی زود فهمید که نوشتن صرف واقعیت امریست محال، و این فهم خود به خود او را کشاند به آن جا تا بتواند برای این امر محال راهی پیدا کند و همین هم هست که کار او نه به هیچ کاری قبل از او شباهتی دارد، و نه هیچ کاری بعد از او به کار او میماند. اما در عوض او شیوهای را بنیان گذاشت که بعد از او هرکسی که میخواهد بنویسد گزیر و گریزی ندارد جز خواندناش ...

میخواهم بگویم که نویسندهی بعد از جویس دست به خلق جهانی میزند که نه بیرونیست صرفاً، که مابهازایی داشته باشد و نه درونی است که هیج مابهازایی در بیرون نداشته باشد. بلکه جهانی را وا میتاباند که معجونیست از واقعیت بیرونی و روح و روان خودش و چون این جهان برساخته جدید است و نو (چون تا پیش از آن نبوده)، پس مصالح نو و فیزیک و شیمی جدیدی هم برای ساختهشدن میطلبد و همین هم هست که میبینیم جویس دست به ابداع کلمات جدیدی میزند تا دنیای جدیدش را بسازد و اتفاقاً به همین دلیل هم خوانندهی زیادی از عوام ندارد و نخواهد داشت، که مردم همیشه از چیزهای جدید و دور از ذهن معهود و مانده در عادت خود وحشت دارند و گریز. اما این که این دنیای جدید، که آمیختهای است از بیرون و درون، تا چه حد دقیق روایت میشود بستگی تام دارد به: اولاً حس و روح و روانِ نویسنده که تا چه اندازه پالایش یافته در جهت درک واقعیات، و دوم بستگی دارد به وسواس او در گزینش و انتخاب کلمات و لحن و سبک نوشتاری او. چه، به قول بورخس، تا چیزی به کلمه تبدیل نشود قابل درک نخواهد بود، و البته که خطیرترین کار نویسنده تبدیل حس است به کلمه و لابد میشود از همین جا رسید به این گفتهی شوپنهاور که هرچه نثر دقیقتر و پاکتر، اندیشه هم نابتر ...

اما از این همهای که گفتم و این همهای را که گفتم، گفتم تا بگویم و برسم به رماننویسیِ حال حاضر خودمان و رمان جدید سناپور، یعنی سپیدتر از استخوان. سناپور، که بهزعم من در حال حاضر یکی از بهترینهای ماست در این عرصه، بعد از یک دورهی به گمان من ناموفق (از بعد از "نیمهی غایب" اش که هیچ کتابی بهتر ازآن ننوشت)، حالا با این رمان کوتاهاش انگار آمده تا بگوید نه که هنوز تمام نشده، که انگار گامی هم از نیمهی غایباش پیشتر آمده، و این اتفاق کوچکی نیست برای ما. میگویم یک گام به پیش و دلیلاش را هم در دنیایی میبینیم که نه ذهنیتِ محض است و نه واقعیتِ صرف، و هم در نثر مینیاتوری و شستهرفتهای که به آن رسیده (البته با اغماض این را میگویم، چون در صفحه ی 63 رمان یکباره سبک و نحو زبان و نثر تغییر می کند) و هم سبکی که فقط تا پیش از این در نیمهی غایباش میشد سراغاش را گرفت و دید. اگر در "ویران میآیی" فرم و تکنیکِ رمان را ویران کرده بود و اگر در "لب بر تیغ" و "دود" حادثه و اتفاق بیرونی رمان را بیعمق کرده و از نفس انداخته بود، در این جا و در این رمان "سپیدتر از استخوان" همه چیز برای برساختن ذهنیِ برزخی و دنیایی خیالی، اما به شدت واقعیتر از واقعیت، خوب و به جا نشسته و چفتوبست تکنیک و فرم با و در روایت درخور و برآمده از خود متن جوش خورده و چفت شده. سلول سلول نثر واقعهای است که روایت میشود و سلول سلول روایت حادثهای است که در جریان است. اتفاق خودِ نثر است و نثر خودِ اتفاق. نثری پخته، خوندار، شلاقی و فعال و در عین حال تا حد ممکن کوتاه و مختصر. یعنی تا حد امکان کلمات را در سکوتی معنادار غرق میکند و همان گفتهی فلوبر را در ذهن زنده میکند که هرچه اندیشه عمیقتر باشد، کلمه ساکتتر میگردد.

مثلن: "گم که باشی بیشتر دیده میشوی."

یا: "... سوفیا هم از تناش بیزار شده بود. گفت: این تن آدم را به لجن میکشد. میفهمی؟"

و یا: "زیرزمینها همیشه کارشان همین است. بردن آدم به جاهایی که از خودش میترسد."

و یا این جملهی بهیادماندنی: "چی دارد این زندگی که این قدر حرف براش در می آورند؟"

و این جملهی زیبا و کمحرف اما همهچیزگو: "همسایه؟ سایههای بیهم."

و این یکی: "من فقط یک جای خالیام."

که پهلو میزند به شعر. مختصر و کوتاه، اما تا دلت بخواهد پر و پیمان. در کوتاهترین زمان و کمترین حجم بالاترین تاثیر و تصویر را درونت میپاشد. "من" از یک سو و "جای خالی" از سوی دیگر، و ضمیری که من را به جای خالی میچسباند و مالکیت مطلقی را ایجاد میکند. آن هم نه در یک فضای محدود، که در فضایی به وسعت تمام جاهای خالی ...

اینها را نمونه آوردم تا بگویم سناپور در رمان جدید اش با ایجاد شکاف میان ریتم واقعه و ریتم نثر انگار دارد تضاد موجود در آدمها و جامعهی ما را میسازد و این تضاد در روایت رمان و نثر پاکیزهی آن حالا در این روزگار شلختگی و پر غلطیِ نثر و زبان داستانهای روزگار ما بالطبع چیزی است نادر و کمیاب. به عنوان مشت نمونهی خروار، در صفحهی 68 هیچ اتفاقی در حال داستانی و در واقعیتِ در حال روایت شدن داستان نمیافتد و همه چیز کند و کشدار دارد پیش میرود، اما همین بیاتفاقی و کندی و کِشداری بیعبور با چنان نثر کوبنده و شلاقی و ریتم گیجکنندهای روایت میشود که گویی روح و روان راوی بیرون از این چرخهی زمان به سرعت پرشهای ذهن در حال گریز است از خود خویش:

"گوشی را میگذارم. دوروبرم را نگاه میکنم. نمیدانم چرا. دنبال چیزی میگردم؟ نه. نمیدانم. شاید دنبال بهانه. میزنم بیرون. چشمهای درشتاش. صورت بیرنگاش. پارهگی رگِ آبیاش. خون پاشیدن. فکر نمیکند. نه به جا و نه به وسیله. نه به این راهرو و نه سفیدپوشهای دور و بر. دکمهی آسانسور را میزنم. میکَنَد فقط. تکهای از تناش را. هرچه شد شد. دوباره دکمهاش را میزنم. آسانسور کُند میآید. همه چیز همینطور کند است. بیمارستان و آدمها و زندهگی ..."

بله، همه چیز همینطور کُند است، اما نثر می درد، می دود، می گریزد، و ما میمانیم گیجاگیج، که چرا؟ و همین سوال انگار جوهرهی رمان است: چرا؟ چرا این همه شتاب؟ چرا این همه گریز حتی در نثر و روایت؟ میخواهی و میخواهیم به کجا و به کی برسیم و برسی؟

کل ماجرا چند ساعت کار در شب بیمارستانی است که پذیرای خودکشی کردهها و سانحهدیدههاست. راوی که دکتر همین بیمارستان است، شب تا سحر خود را انگار که برای مخاطبی که در هر لحظه و آناش حضور دارد روایت میکند. هر حادثه در حال استمراری که به گذشتهی ساده تبدیل میشود روایت میشود (گرچه در زبان فارسی فعلی برای حال و اکنون نداریم و جز به مضارع استمراری و ماضی ساده و البته گاه با ترکیبی از زمانها نمیتوان پناه برد). اما راوی خواهری خودکشی کردهای دارد سوفیا نام. دلیل خودکشیاش هم ازهمپاشیدگی روابط خانوادگی و کثافت و هرزگی پدرومادری است که سناپور با اغراق به آن اشاره می کند تا خودکشی سوفیا را موجه جلوه دهد، که به گمانم در این کار زیاد موفق نبوده. (نه که در واقعیت با چنین هرزگیها روبرو نیستیم، نه، اما توجیه خودکشی سوفیا با غلظت بیبندوباری پدرومادر، آن هم با نثری که هم از نظر سبک و هم نحو و لحن با کل رمان تفاوت دارد کمی اغراق به نظر میآید.) تمام نقطهی اتصال راوی با این زندگی همین سوفیاست که مرده و حالا انگار دیگر چیزی ندارد برای ادامه، و بگو دنبال بهانهای بگردد برای مرگ و نه زندگی، بیمارستان را، که شده برزخی تمام عیار، گز میکند. بیمارستان در این جا بهواقع بیمارستان است و نه شفاخانهای که توقع داشته باشی بیماری در آن پا بگذارد و شفایی پیدا بکند. همه چیز در آن بوی مرگ میدهد و اگرچه برزخ است و باید میان مرگ و زندگی در نوسان باشد اما بیشتر بوی مرگ میدهد تا زندگی. نکتهای که همینجا باید اشاره کنم این است که بیمارستان، یا همین برزخ تمامعیارِ بیرونی، درواقع و بهواقع درون خود راوی است که به شکل بیمارستانی جلوِ روش متبلور شده و همین است که این رمان از شرح اولیهی اتفاقات خودکشی کردهها و سانحهدیدهها در یک بیمارستان، یک پله پایینتر نشست میکند و میرسد به لایهای زیرینتر و میشود شرح سفری درونی، آن هم سفری برزخطور در اعماق وجود خود و خویش. حتی آدمهای بیرونی که مشغولاند در این بیمارستان را میتوان مابهازاهای حسها و غرایز درونی راوی گرفت. از سفیدپوشهای جورواجور دور و اطراف گرفته و حتی از مریضها بگیر تا آن دکتر مفخم که انگار ابلیسی مجسم است در این برزخ ... می خواهم بگویم آن بیمارستان که نه روح دارد و نه هیچ حتی بویی از زندگی، در واقعیت امر گوشهای و بلکه هم تمامی برزخ (نمی گویم دوزخ ) درون راوی است که حالا در این شبِ سیاهِ انگار بیسحر در مقابل او تمامقد ایستاده. راوی از درون میگریزد تا به بیرون پناه ببرد، دستوپا میزند، فقط بهانهای میخواهد برای ادامه. هر بهانهای که باشد مهم نیست، فقط بهانه، که انگار بگو ایستاده لبهی بام تا کسی هلاش بدهد پایین و راحتاش بکند یا درآغوشاش بگیرد و خلاصاش کند از این هول. اما وقتی پا به بیرون میگذارد هیچ خبری نیست جز همان خبرها که قبلن هم بوده و دیده ... این زندهشدن تصاویر ذهنی و درونی او به شکل واقعیت در بیرون و انعکاس درون از آینهی واقعیت بیرون، همین رفت و برگشت تصاویر که هرکدام آن یکی را تشدید میکند و زهردار، انگار همان مصیبت عظمای انسان معاصر ماست که مثل دیاپازونی هر دقیقه و هر ساعت دارد غلیظتر و سیاهتر می شود تا عاقبت کارش را بکشاند به جنون ...

در واقع راوی دانتهوار از برزخ و طبقات آن دارد میگذرد، آن هم به کمک فرشتهی نجاتاش سوفیا، که فرشتهای است مرده. یعنی راوی بریده از بیرون و چسبیده به دخمه های تودرتوی درون میخواهد و دارد برزخ را طی میکند، اما با چه کسی؟ راهنمایی مرده. و همین هم می شود تضادی اساسی جوشیده از دل اندرون رمان و رسیده حتی به سلول سلول نثر و زبان آن. یعنی که فرشتهی نجاتاش از قبل مرده و تکلیف مشخص است و همین غریبترین اتفاق رمان است که انگار دارد به ما می گوید اگر در برزخ درون گیر و گور شدهای و گیجاگیج میگردی، حتی فرشتههای آن دخمهها هم کاری برای تو و برای نجات تو نخواهند کرد (هیچ امید و چارهای برای آن بیچارهی گرفتار در خود خویش متصور نیست) پس چه کار باید و میتوان کرد؟

انگار چاره همان لحظهی انتهایی و صحنهی پایانی رمان است. آن دختری که در اول رمان خودکشی کرده و بستری شده و با دروغ راوی نیمبند امیدی به ادامه پیدا کرده، حالا رفته لبهی بام تا خودش را پرت کند پایین، چون دروغ راوی را فهمیده ...

و همین جاست که انگار راوی با خود خودش، با دروناش، با همهی زندگیاش روبرو میشود که بپرد یا نه؟ کاری که در تمام طول رمان دنبال آن است و از آن میگریزد (همان تضاد درونی رمان) و اینجا دیگر گریز و گزیری نیست. باید تصمیم بگیرد. نه دروغی دیگر میتواند بگوید و نه مصلحتی مانده تا در نظرش بیاید. و حقیقت شاید همین جاست. درست همین جاست. سحر همین جاست که سر میزند. آغاز همین لحظه است.

که ... از دخمههای درونات، هر جوری که هست و با هرچیزی که هست، بیرون بیا. برزخ را بگذران. طیاش کن. تصمیمات را بگیر. هر تصمیمی بگیری بهتر از بیتصمیمی است. یا مفخم باش یا سوفیا. یا دوزخی باش یا بهشتی (هرچند به دروغ)، اما به هرحال تصمیمات را بگیر که هر تصمیمی بگیری شرف دارد به این بیتصمیمی برزخوار ... که چیزی که انگار غیرقابل بخشش است و تحملناپذیر و حتی هولناکتر از دوزخ، برزخیبودن است، برزخیبودن، یعنی همین انسان معاصر ما ...

بهزعم من سناپور بعد از نیمهی غایباش حالا در سپیدتر از استخوان، آن نیمهی حاضرش را به حضور طلبیده ...

اردیبهشت 95

حسین سناپور...

ما را در سایت حسین سناپور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 307 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 1:14

صفحه بندی