مطلب زیر در آخرین شمارهی مجلهی تجربه (شمارهی ۵۷) منتشر شده است و با اجازهی نویسنده در اینجا بازنشر میشود:
حکایت جنایت و مکافات
خاکستر,، نیمهی غایب دود است. جفتی که لب برتیغ بوده و تازهگی به همداستاناش رسیده. خاکستر ماجرایی است که دودش پیشتر منتشر شده. پینوشتی که در خدمت اثر قبلی است ولی نه ادامهاش است، نه تکرارش. چیستی و رابطهی این دو اثر از اسمشان پیداست. مصداق دود و خاکسترند؛ از یک آتش پدید آمدهاند و همانقدر که با هم عجیناند، به لحاظ ماهیت از هم سواند. خواستگاه جفت داستان یکی است، همینطور آغاز و انجاماش. با خودکشی لادن کلید میخورند و با انتقامگرفتن حسام خاتمه مییابند. شخصیتها چندان تغییر نکردهاند، هردو ماجرا در یک بزنگاه اتفاق میافتد و بهرغم این شباهتها، قصهای متفاوت دارند. مثل لنگههای یک دستکشاند؛ در ظاهر شبیه و در واقع جدا. خاکستر از چشم ضدقه رمان, دود روایت میشود، دود از چشم ضدقهرمان خاکستر. هر راوی ندیده و نشنیدههای قهرمان داستان دیگر را برملا میکند و ماجرا از دو زاویهی متفاوت دیده میشود. دود از منظر قربانی است و خاکستر از دید جفاکار. این داستانها، دو روی یک سکهاند. طوری باهم جفت شدهاند که در عین ارجاع به هم وامدار همدیگر نیستند. هر کدام روی پای خودش ایستاده. هر کدام داستانی قائم بهذات است و پرواضح که مطالعهی جفتشان لذتی مضاعف دارد.
خاکستر با تاریکی شروع میشود و به تاریکی ختم. روزِ رودررویی با سرنوشت است. حکایت شکست، تباهی و بیپناهیِ آدمهایی که آویختهی معشوقی، کاری، شرکتی هستند و به هر طرف میروند سر از تاریکی در میآورند:
"بعضی پیش میافتند تا از تاریکی گریخته باشند. بعضی پس میافتند چون میدانند معنا ندارد شتاب برای رسیدن به هیچی. بعضی کج میروند سمت خروجی. هرکدام به راهشان بستهاند، به تاریکی خودشان."
دیدگاه مظفر است، رئیس هیئتمدیرهی یکی از بزرگترین شرکتهای سرمایهگذاری. این آدم بارها تا پای مرگ رفته؛ درخانهی تیمی محاصره شده، بعدها دوستان سیاسیاش در آلمان میخواستهاند به جرم همکاری با رژیم ترورش کنند و سال 62 نزدیک بوده اشتباهی اعدام شود. با هزار کار جوروواجور پلههای قدرت را بالارفته و حالا برای خودش و خیلیها خدایی میکند. آنقدر با تجربهست که با نگاه به چهره، رنگ مو، فرم بینی و ریزترین رفتار طرف، روانکاویاش میکند. این آدم بازجوش را به خدمت گرفته، همه جا دستنشانده دارد، هیچ کاری براش غیرممکن نیست، ولی میترسد معشوقهاش را نجات بدهد. دست روی دست میگذارد تا لادن بمیرد و خودش را اینطور توجیه میکند:
"سرنوشت آنقدرها هم چیز بدی نیست. گاهی کمکش هم باید کرد. نباید جلوِ سرنوشت را گرفت. وقتی بخواهی بگیری یعنی رسیدهای به آخر کارَت."
از همین وحشت دارد که به آخر کار رسیده باشد. از همه طرف تحت فشار است؛ همسرش قصد دارد جدا شود، لادن خودکشی کرده، شرکا براش پاپوش دوختهاند، مدیرش توی زندان اعتراف کرده، به هر دری هم میزند بیفایده است. این تنگنا مجبورش میکند با آن کسی که همه عمر ازش روگردان بوده، با خودش، روبرو شود.
خاکستر یکجور پرفورمنس است. ضدقهرمان دود را در موقعیتهای وحشتناک دیگران قرار میدهد تا در قالب آنها خودش را برهنه ببیند. آن آدمها هرکدام بهنوعی بازنمای تاریکیهای وجود مظفرند: لادن قدرتطلب است و مثل یک سگِ اسکیمو، اگر آن استخوان که دوست دارد جلوش باشد تا هرجا میرود. علوی (بازجو) سرخوردهی کودکی است، مثل مظفر. خودش را از هیچ بالا کشیده که به همه مسلط باشد، خدایی کند. اسد (پدرلادن) بلندپروازی شکستخورده است که صورت ورشکستهی پدر مظفر را به یادش میآورد. سنگسری (مدیر زندانی) به هیچکس اعتماد ندارد و همانند مظفر فقط برای موقعیت و دارایی ارزش قائل است. بهادر (راننده) همه کارها را تر و تمیز و درست انجام میدهد ولی پای احساس که وسط میآید لنگ میزند. نمیتواند پری را یکدل کند توی خانهاش بماند. آینهی مظفر است و مظفر تاریکیهای وجودش را در بهادر میبیند. مظفر از پس مسائلِ عاطفی نزدیکترینها برنمیآید. حتی نمیتواند از دخترش نگهداری کند. از دست خودش خلاصی ندارد. به درد رفیقهاش مبتلاست. سیاسیکاری که با مرگ پسرش به همهی آرمانها پشتپا زده. مظفر هم بعد از دستدادن لادن بیپناه شده، عرصه بهاش تنگ است و مهیای اینکه خودش را واکاوی کند.
فرم داستان بهگونهای است که قهرمان در پی ضربهای عاطفی و از مسیر صحنههایی پرفورمنسوار با شخصیتهایی شبیه خودش مواجه شود و به خودآگاهی برسد. این فرم شبیه سناریویی است که برای پرفورمنس توی رمان درنظر گرفتهاند. توی صحنهی آن پرفورمنس، مظفر در اعدامی نمایشی شرکت میکند و در پی همذاتپنداری با قربانی به خودش میآید. اسلحه از دستاش میافتد. به نظرش میآید دارد خودکشی میکند.
دود و خاکستر حکایت جنایت و مکافاتاند؛ دود به قربانی پرداخته، خاکستر به سزای جفاکار. سرنوشت رودرروی مظفر میایستد و یکجور روز محشر رقم میخورد. به هر منزلی پا میگذارد با نشانههای پایان مواجه میشود. خودش را دجال میبیند و همه جا را تاریک. با خود بیگانهست؛ توی آینه خودش را نمیبیند. برمیگردد به جاهایی که بوده تا خاطراتاش را از نو بسازد. به صرافت میافتد آن چیزی، کسی که ساخته، با دست خودش نابود کرده. جالبتر از قصهی رسیدن به این خودآگاهی، باورپذیرکردناش است. قهرمان چندان مجالی برای تغییر ندارد، کل این پروسه یکروز بیشتر طول نمیکشد. مظفرِ "خاکستر" شخصیتی منفعل مثل حسامِ "دود" یا دکتر ادیبِ "سپیدتر از استخوان" نیست که ازش انتظار برود با سرنوشت کنار بیاید. مظفر یکجور پدرخواندهست، که باورپذیرشدن تحولِ شخصیتاش از نکات قوت داستان بهشمار میرود. آدمی که ابتدا میگفت: "آخرکار نیازی به دوست داشتن نیست. اشیاء را باید از خاطراتشان خالی کرد. گذاشت فقط شیء باشند. فروکاستن اشیاء به افکار و خاطرههای خودمان احمقانهست. خودخواهی است ندیدن این که جهان را دارند اشیاء میچرخانند و ما فقط مشتی عاطفه و فکر باطل پراشتباهیم که مدام همه چیز را سختتر میکنیم."
آدمی که معتقد بود وقتی دل بستگیات را از دست میدهی باید با جنس دیگری جایگزیناش کنی، عوض معشوق بچسبی به کار و از بند احساسات رها باشی، سرانجام اقرار میکند:
"به جای سبکی، سنگین شدهام و لَخت. هرچیز که جا میگذاری و رها میکنی سنگینات میکند، نه سبک. همهی آن چیزها که دلت بهشان چسبیده، دیگر تا همیشه باهات میمانند."
مظفر فقط بیرحم نیست؛ خودشیفته، سلطهجو، قدرتطلب، بیاعتماد و خودخواه هم هست. بستهیی از تاریکیهاست که هر کدام به تنهایی هم میتوانند یک شخصیت را منفور کنند. و طرفه اینجاست که نه تنها خواننده را با خودش همراه میکند، به همذاتپنداری هم وامیدارد. این شخصیت در پس تواناییهای منحصربهفردش ضعفهایی دارد که به آدمهای معمولی شبیهاش میکند و همینها مایهی همدلی مخاطب هم میشود. در واپسین جملاتاش فاش میگوید:
"تنم را سپردم به دیگری. همیشه همین را میخواستم. کیست که نخواهد؟ جز این کی ممکن است چیز دیگری بخواهد؟"
دود و خاکستر، حاصل تجربهی "نیمهی غایب"اند. آن رمان از پنج منظر روایت میشد. یک قصه بود که هر شخصیت داستانی با دیدگاهی متفاوت بیان میکرد. بهنحوی که میشد هر فصل را جداگانه خواند. داستانهای زیادی با این رویکرد نوشته شدهاند. ولی کمتر دیده شده نویسندهای از یک دستمایه چند اثر مجزا خلق کند که نه ادامهی هم باشند، نه در ورطهی تکرار بیفتند. این داستانها دود و خاکستر یک آتشاند، از این حیث بیرقیباند و به یکی از شاخصههای ادبیات ما بدل شدهاند.
حسین سناپور...ما را در سایت حسین سناپور دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 225