این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «دنکیشوتهای ادبیات ما» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
دنکیشوت بدون امکان تعمیمپذیری فوقالعادهاش حتماً چنین جایگاهی پیدا نمیکرد که اکنون کرده، چون همیشه آدمهایی هستند که به هر دلیل خودشان را در جایی بالاتر از آنچه هستند تصور کنند و به جنگ موجوداتی بروند که جز در توهم آنها وجود خارجی ندارند، جنگهایی که نتیجهشان اتلافِ وقتِ خودشان، مقداری آسیب به محیطِ اطرافشان، و تولید خنده برای ناظران است. مثلاً داییجان ناپلئون که یادتان است؟ جز این است که داییجان و مشقاسم همان زوج شگفت را تشکیل میدهند؟ دنکیشوت نه فقط در بستر اجتماعی ـ فرهنگی متفاوتی مثل ایران میتوانسته مصداق داشته باشد، بلکه چه بسا در کشورهایی مثل ایران، که توهم و آدم متوهم فراوانتر است، مصداقهای دنکیشوت هم بیشتر باشد.
اما آدمِ متوهم بیشتر در میان آدمهای عادی دیده میشود یا در میان کتابخواندهها؟ در میان عوامی همچون سانچوپانزا، یا کتابخواندههایی همچون دُنکیشوت؟ کدامشان امکان دارد فاصلهی میان واقعیت و خیال را نبیند و اینها را یکی بپندارد؟ کدامشان بیشتر در معرض دوری از واقعیت و گوشهنشینی و تأثیرِ غریبِ خیالپردازی است؟ روشن است که دنکیشوت را غرقهشدن در کتابها و جداشدن از محیط واقعی به چنان روزی رساند (البته کتابخوانییی که نه برای فهم واقعیتهای خود و اطراف، که برای فرار از واقعیت و دستآویزْ پیداکردن برای گریز از واقعیت بود)؛ آدمی شریف و نیکخواهْ گرفتار توهماتش شده و به جنگهایی میرود که جز برای او وجود ندارد. چنین دنکیشوتهایی را در همهی حوزههای فرهنگی ما میشود دید؟ نمیدانم، لابد میشود، اما دیدهام که در حوزهی ادبیات شده است. دنکیشوتهای ادبیاتیِ کشور ما امروز به جنگ با موجودات توهمیشان رفتهاند.
دنکیشوت است آن که دشمنی فرضی میتراشد که جز خودش کسی آن را نمیبیند و بعد با مطالبی به جنگ آن دشمن فرضی میرود. سانچو پانزایی هم دارد که دلداریاش بدهد و تیمارش کند (سانچوپانزای وطنی اما واقعیت را به یاد اربابش نمیآورد، بلکه دانسته یا نادانسته آنها را باور میکند و بر توهمات اربابش دامن میزند). این دنکیشوت وطنی قلمها از نیام میکشد و حرفها میزند و چیزها مینویسد. اما درنهایت جز خنده چیزی در اطرافش نمیبیند. آنوقت بیشتر و بیشتر بر توهماتش اصرار میکند و بیشتر سعی میکند تا این توهمات را به دیگران هم القا کند. آنها را به بحث و نظر دعوت و ترغیب میکند. باز میبیند صدایی از جایی بلند نشد و دلسینا همان نشد که باید، دیوها نابود نشدند و همچنان در ذهن او میروند و میآیند. آیا او دست میکشد؟ نه هنوز. مگر دنکیشوت دست کشید؟ جنون و غرقهشدن در توهماتْ عاقبت این راه است و انگار چیزی نیست که این دنکیشوتهای وطنی را به واقعیت برگرداند. به این واقعیت که: ادبیات امروز ما همین نویسندههای پرشماری است که به نسبتِ گذشته داریم و اغلب هم جواناند و بعضیشان هم اتفاقاً بارقههایی از آیندهیی درخشان نشان دادهاند. همین خوانندهگان بهنسبت کمشماری است که داریم، خوانندهگانی که به نسبتِ جمعیتِ باسواد و دارندهی تحصیلاتِ دانشگاهی روزبهروز کمتر میشوند. همین نشری است که روزبهروز بزرگتر اما بیحسابوکتابتر میشود. همین سینما و تلویزیونی که حتا به نسبت دههی پنجاه ارتباطش با ادبیات کمتر است. همین دزدیهای جورواجور در فضای مجازی و تصویری از ادبیاتمان. همین نقد کم بضاعتمان. و غیره. اینها واقعیتِ ادبیاتِ ما هستند. بله، به نظرِ دنکیشوتهای وطنی اینها پیشپا افتاده و مسخرهاند و لابد نمیشود براشان نظریهپردازی کرد و حرفهای گنده زد. نظریهپردازی البته برای واقعیتهای این ادبیات هم ممکن است، اما دستکم نه از دنکیشوتهای وطنی که ترجیح میدهند نظریههای دیگران را از بَر کنند و جملههایی از آنها را لابهلای مطالبشان بگذارند. درستتر به نظرم این است که واقعیتهای ادبیات ما، تا وقتی همین مسائلِ پیشپاافتادهاش حل نشده، بیشتر از نظریهپرداز و فیلسوف، محتاج تلاش مستمر و کلنجار با قدرت و نهادهای اجتماعی است. و این آن دنکیشوتها را خوش نمیآید. چنان که ازبینبردن فقر و فلاکت مردم کار دنکیشوتِ لامانچا نبود.
مشکلات ادبیات ما آن قدر پیشِ چشم و آشکارند که این دنکیشوتها نمیخواهند ببینندشان و ترجیح میدهند به جنگ دیوها بروند تا این مسائل. ترجیح میدهند در نظریههای اجتماعی و فلسفی غرب دنبال فهم معضلات امروز ادبیاتمان بگردند تا در جامعهی واقعی پیرامونشان. ترجیح میدهند برای حلشان هم در آن نظریهها دنبال چاره بگردند و نه واقعیتِ پیرامونشان. اما کافی است کمی کتاب بخوانند، کمی خبر بخوانند، کمی به حرفهای نویسندهها و ناشران گوش کنند. این کارها اما انگار در شأنشان نیست. چیزی به آنها به عنوان نظریهپرداز و شوالیه اضافه نمیکند گویا.
آیا آنها هم همچون دنکیشوت لامانچایی با خواندن کتابهایی که ربطی به دنیای واقعی اطرافشان ندارد دچار چنین توهماتی شدهاند؟ شاید. دستکم در نوشتههاشان و حرفهاشان مدام ارجاع به نظریهپردازهایی میبینیم که معلوم نیست نظریاتشان چهقدر با اوضاع فرهنگی ما همخوان است و یا چهقدر قابلیت تطبیق دارد. ناتوانی در تطبیق وضعیت ادبیات کشورمان با آن نظریهها و نسخهپیچیدنهای موهوم برای آن از خلال همان نظریهها منجر به همان توهم شده؛ توهمی که در فضای آن این دنکیشوتهای وطنی خیال میکنند با کمکشان دیوهای فرهنگ یا ادبیاتمان را پیدا کردهاند و حالا با نوشتهها و رفتارهای دیگرشان سعی میکنند این دیوها را نابود کنند تا مگر دلسینا نجات پیدا کند؛ دلیسنا هم برای آنها چیزی نیست جز دو سه کتاب و یکی دو نویسنده که همچون شاهزادههای رُمنسها دربندِ دیوهایی گرفتار آمدهاند. ادبیات و شاید کل زندهگی برای این دنکیشوتهای ادبیاتی چیزی جز رُمنس نیست؛ خود را بالاتر از آنچه هستند دیدن، یکی دو نویسنده یا کتاب را تافتهی جدابافته تلقیکردن و به عرش رساندن، سیاهوسفیددیدن وضعیتِ موجود، تصور اینکه با نابودکردن یکی دو دیو و نجات دلسینا از دستِ دیوها همه چیز بسامان میشود، و ندیدن بسترهای اقتصادی – اجتماعی ادبیاتمان، حرکت آن از گذشته تا حال به آینده، گوشندادن به حرفِ دیگران؛ اینهاست مختصاتِ جهانِ فکری دنکیشوتهای وطنی.
شاید هم توهمات این دنکیشوتهای وطنی از جنس توهمات دنکیشوت لامانچا و حاصلِ خواندن کتابهای نظری فلسفی یا اجتماعی نیست و برآمده از چنانِ نیتهای خوبی که او داشت. شاید نیتشان واقعاً نجات دلسینا و بردهها نیست. شاید نیتشان فقط نجات خودشان و جریانشان است. نمیدانم. توسلشان و ارجاعِ مدامشان به فلان نظریهپرداز و نکتههای فلان نظریه شاید فقط برای خودنمایی است. شاید هم برای مرعوبکردن ماهایی است که بیشتر مشغول خواندن خودِ ادبیات ایران و جهان بودهایم، نه کتابهای نظری. یا اگر هم خواندهایم، ارجاعمان اغلب به خودِ متن داستانها بوده، و بهخصوص داستانهای ایرانی، که اتفاقاً از نظرِ این دنکیشوتها، جز چندتایی، اَخوپیفاند. شاید در این سالها دیدهاند که نه داستانها و شعرهاشان و نه نقدهاشان خریدار ندارد و درحال حذفشدن از فضای ادبیات هستند و چارهیی ندارند جز به جایی دیگر و چیزی دیگر متوسلشدن. شاید هر کدام اینها باشد و کاملاً هم عامدانه و آگاهانه، نه از روی توهمِ و غرقهشدن در نظریاتی احتمالاً نامطبق با شرایطِ امروز فرهنگی ما.
نمیدانم. شخصاً خوشبین هستم و تصورم این است که آنها همان دنکیشوتهای خوشقلبی هستند که با نیتی خوب میخواهند به مقام شوالیهیی برسند و نجاتدهندهی نویسنده یا کتابهایی باشند و این جنگهای خیالیشان هم به همان دلیل است. تنها دلیلم هم پشتکارِ آنها در این کار است با اینکه میینند که زحماتشان بیفایده است و هیچ نه توانستهاند نویسندهیی را از قلعهیی نجات بدهند، نه توانستهاند جریان و جنگی جدی علیه دیوهای خیالیشان راه بیندازند و نه طبعاً توانستهاند به مقام شوالیهیی برسند (که لابد اینجا میشود سردَمدار جریان نقد یا ادبیاتِ خاصی بودن).
نیتهای آنها را نمیدانم، اما همینقدر میدانم که فقط دنکیشوت میتواند کتابهایی بخواند که ربطِ جدی با وضعیتمان ندارند و بعد غولها و دیوهای آن کتابها را (که شاید در جایی دیگر هم واقعیت داشتهاند) عاملِ تباهیِ ادبیاتمان فرض کند و به جنگشان برود. احیاناً اگر اسبی و زرهی و برجوبارویی دارد و یکی دو سانچوپانزا و مقداری خوشدلی و وقتِ اضافه، جنگهایی راه بیندازد و عدهیی را مشغولشان کند. کسانی را از همین ادبیات تخریب کند و کسانی را به خنده بیندازد. شاید آخر به همان مقامی شوالیهیی برسد، اما حتماً از طرفِ آنهایی به این مقام مفتخر خواهد شد که کارشان تخریب ادبیات ایران است و سالهاست کاری جز تخریب نکردهاند.
۱۲ مرداد ۹۹
برچسب:
نویسنده: محمد پارسامنش